تبليغاتX
ستاره ی همزبون

ستاره ی همزبون

به نام افریننده ی ستاره ها

سلام

از اینکه این روز ها نتونستم به وبلاگ سر بزنم معذرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اخه این روزا سرم با دانشگاه شلوغ بود

اولین روزای ترم اولمه !

عین اون بچه های ابتدایی سال اول !

من الان دانشگاهم

به زودی میام مطلب میذارم

بای بای 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:15  توسط بیتا  | 

گفته بودی که فراموشم نکن   هرگز فراموشت نخواهم کرد

                                                تو تنها اتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد ...

تقدیم به کسی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم : و.ف

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:19  توسط بیتا  | 

روح غریب

   در حادثه های بهاری چشمانت          در سایه های ارغوانی مژگانت

بگذار که جا بماند این روح غریب        در بین اشاره های بـی پـایانـت

تقدیم به کهنه ها  .................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:14  توسط بیتا  | 

باور نکردم ....

 در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

ان شب که گفتی باورم کن که با تو میمانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

ان شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:0  توسط بیتا  | 

بی تو

بی تو خاکستر سردم ای دوست

با تو اما ...

دلم از اتش نیستی سوزان

روحم از شوق شگفتی سوزان

و نگاهم با نگاهت حیران

هر که پرسید از شب

گفتمش روز منی

هر که تنهایم دید

گفتمش یار دل افروز منی ...

 

تقدیم به م.م

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:24  توسط بیتا  | 

قفس دل بگشا

قفس دل بگشا

جرعه ای عشق بنوش

با صدای سرما کوچ را از سر گیر

قفس دل بگشا

اسمان را بنگر

قفل ها را بشکن

خنده را رونق ده

یک قناری شو و باز نغمه را از سر گیر

قفس دل بگشا

تازه راه امده است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:8  توسط بیتا  | 

کلاغ ها !!

اسمان سیاه

پرده ای بر روی ماه

اینهمه کلاغ از کجا رسیده اند

بر سپیده  اه اه  !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:52  توسط بیتا  | 

کلام عشق

گفتی از عشق بگو یا کلامی بنویس یا که تفسیر نما عشق چه معنا دارد

گفتم از عشق چه گویم چه توانم گفتن من که خود سوخته ام من که سراپا

عشقم

عشق در هر نگهی نقش و نگاری دارد  

عشق در هر گذری نام و نشانـی دارد

عشق در هر سخنی جا و مکانـی دارد

عشق در نزد من اینه ی مهر و صفاست

عشــــق چون نـــــــور خــــــداســـت

عشق یعنی همه ی خوبی هاســـت

عشق گر نیست جهان دگر نیســــت

عشق گر نیست چه سان باید زیست ؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:45  توسط بیتا  | 

شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا   در عین پریشانـــی 

چون باد سحرگاهم  در بی سر و سامانی

 

من خاکم و من گردم من اشکم من و دردم

تو مهری و تو نوری  تو عشقـی و تو جانـی

 

خواهم که تو را در بند بنشانم و بنشینم

تا اتش جانم را بنشینــی و بنشانـــــی

 

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی

من چشم تو را مانم تو اشک مرا مانی

 

در سینه ی سوزانم  مستوری مجهوری

در دیده ی بیدارم   پیدایـــی و پنهانـــی

 

من زمزمه ی عودم   تو زمزمه پــــردازی

من سلسله ی موجم  تو سلسله جنبانی

 

از اتش سودایت دارم من و دارد دل

داغی که نمیبینی دردی که نمیدانی

 

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من  نستانم و بـستانی

 

ای چشم رهی سویت  کو چشم رهی جویت

روی از من سرگردان    شـــاید که نـــگردانی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:6  توسط بیتا  | 

جدایی ....................................

ای بی خبر از محنت روز افزونم

دانم که ندانی از جدایی چونم

 

باز ای که سرگشته تر از فرهادم

دریاب که دیوانه تر از مجنونم  

تقدیم به کسی که هنوز برنگشته !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:30  توسط بیتا  |